مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

65

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و لكن بيماران محنت ناشكيبائى را دارد و گرفتاران مصيبت جدائى را سبب تسلّى تواند بود و خويشتن را به نوشتن نامه ميفريبم و باميد وصال ، خود را تسلّى مىدهم ، چنان كه شاعر گفته : مرا اميد وصال تو زنده ميدارد * و گرنه صد رهم از هجر تست بيم هلاك ابو الحسن گفت كه : چون رقعه را خواندم ، عبارت‌هاى آن اندوه مرا زياده كرد و معانى آن دل مرا بسوخت . پس از آن رقعه بكنيز دادم . على بن به كار بكنيز گفت كه : سلام من بخاتون برسان و او را از حالت من آگاه كن . پس از آن بگريست و كنيز نيز بگريستن او بگريست و على بن به كار را وداع كرده ، از نزد او بدر شد . و ابو الحسن نيز با كنيز بدرآمد و او را وداع كرده ، بدكان رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو الحسن ، كنيزك را وداع كرده ، بدكان رفت و دل‌تنگ و پريشان‌حال در دكان بنشست و آن روز و آن شب را سردرگريبان حيرت داشت . چون روز دوّم شد ، بنزد على بن به كار رفت و در نزد او چندان بنشست كه حاضران رفتند . آنگاه از حالتش پرسيد . على بن به كار از رنج عشق و اندوه جدائى شكايت آغاز كرد و اين ابيات برخواند : زينسان كه منم در طلب روى تو اى دوست * هرگز نبود اندر طلب ليلى مجنون بىتو دل من هست چو كانون پرآتش * وز عشق تو سرد است دلم چون مه كانون اى عاشق دل‌شيفته بگذر ز ره عشق * كز وسوسهء عشق شود اختر وارون